۵م مرداد ۱۳۸۹
فقط یک سنگدل است که میتواند همراه و همنفس و حریف لایقی برای یک سنگدل باشد. غیر از این باشد یک سرِ بازی همیشه باخت است و باخت و باخت. کنار نیامدن با سنگدلی طرفِ دیگر بازی، برایت نتیجهای ندارد جز شکست. اگر بخواهی حریفت، همراهت، همنفست همیشه برایت حریف و همراه و همنفس باقی بماند باید درست به قدر خودش سنگدل باشی، وگرنه یا تو میبازی یا او؛ و در هر دو صورت بازی به پایان میرسد!
۲۸م تیر ۱۳۸۹
آنهایی را دیدهاید که سرشارند از کلمات و اصطلاحات و تکیهکلامهای کلیشهای؟ به محض آنکه بخواهی احوالشان را بپرسی با همین عبارتهایی که در آستین نهفتهاند بمبارانتان میکنند. حتی فرصت نمیدهند قامت جملاتتان را برایشان بتراشید.
چطور باید به اینان ثابت کرد که قد و قامت ناراست و کج و کوله حرفایی که برای مخاطب سروده میشوند هزاران مرتبه شیواتر و دلنشینتر از حرف های کلیشهای است که به ظاهر صاف و بیعیب مینمایند؟ چطور میشود فهماندشان که این کلمات کلیشهای، آنها را شبیه به مهماندار هواپیمایی میکند که بی سبب میخندد و جملات تکراری را روزی ده بار تکرار میکند؟ آیا واقعاً اینان نمیدانند چه زیباست بریده بریده سخن گفتن، به شرط آنکه مخاطب بداند این جملات تنها و تنها برای او نواخته میشوند؟
۲۰م تیر ۱۳۸۹
گاهی سرم را از پس روزمرگی بلند میکنم و میبینم که همه حواسم جایی دیگر است و فکر و ذهنم در دنیایی دیگر برای خودش سیر میکند. نه اینکه ندانم کجایم و چه میخواهم. هر کس نداند خودم که خوب میدانم چه مرگم است.
آقا مهدی منو دعوت کرده به بازی پیشنویس. خوب این هم یکی از پیشنویسهایی که حدود دو ماه پیش نوشتم و منتشرش نکردم. علت عدم انتشارش هم این بود که حس کردم شاید خیلی مناسب فضای عندلیبان نباشد! حالا من هم همه دوستانی که اینجا را میخوانند به این بازی وبلاگی دعوت میکنم. باشد که رستگار شوید.
۱۳م تیر ۱۳۸۹
چتر دوستیهایتان را بر سر دوستانتان آنچنان نگسترانید که توان نفس کشیدن هم نداشته باشند. سعی نکنید آنها را مدیریت کنید. بگذارید آزاد باشند و گاهی از آنِ دوستان دیگر. لزومی ندارد در دریای دوستی هایتان غرق شوید، همین که در آن شنا کنید کافیست. تعادل دوستیهایتان را که یافتید، حفظش کنید. اینطور بیشتر دوستتان دارند.
۵م تیر ۱۳۸۹
چند ساعتی طول کشید تا به جایی رسیدیم که قله و آن آتشکدۀ دوره ساسانیش در ارتفاع سه هزار و دویست متری دیدنی بود و دست یافتنی. حدوداً در ارتفاع سه هزار متری بودیم. یک ساعتی از ظهر گذشته بود و آفتاب بدون هیچ حجاب و حائلی ناجوانمردانه میتابید. بطری آب من که دیگر خالی خالی شده بود. دیگران هم آبی در بساط نداشتند. چندنفری جلوترها از ما جدا شده بودند و در سایه درختی آرمیده بودند. قدری نشستیم تا با جان تازهای ادامه دهیم.
من اما بساطم خالی از آه بود و در خودم توان ادامه نمیدیدم. ترسیده بودم از کم آوردن در میانه راه و دردسر شدن برای گروه. کم آوردنِ میانه راه را قبلاً تجربه کرده بودم و نمیخواستم به هیچ قیمتی دوباره برایم پیش بیاید. مهزیار و مهدی میگفتند، حالا که تا اینجا آمدهام بهتر است ادامه دهم. مهزیار معتقد بود کوه همین چیزها را به ما یاد میدهد. میگفت در زندگی هم چنین لحظههایی برایت پیش میاید. همیشه جاهایی هست در زندگی که دمِ صعود پایت میلرزد و دلت میریزد و گمان میکنی که دیگر نمیتوانی ادامه دهی و همین وقتهاست که باید عزمت را جزم کنی و بیپروا به دل سختیها بزنی. او زیبا و شیرین و میگفت، ولی من میدانستم که بدنم آماده نیست. به شوخی گفتم من در زندگی هم همینطور هستم. همیشه دمِ صعود متوقف میشوم. او اما معتقد بود نباید اینگونه زیست. زیر آن آفتاب که نمیشد بحث فلسفی راه انداخت. من تصمیمم را گرفته بودم. نمیتوانستم ادامه دهم. گذاشتم برای وقتی دیگر صعود به این قله قلعه دختر را؛ نشستم زیر همان آفتابی که بودم و صعود مقتدرانه دیگران را نظاره کردم …
۲م تیر ۱۳۸۹
جناب آقای …
معاونت محترم اداری و مالی
باسلام
احتراماً به استحضار می رساند خودروی این اداره نیاز مبرم به شستشو دارد، خواهشمند است دستورات لازم را در این خصوص صادر فرمائید./
پی نوشت: واقعیه!
۲۷م خرداد ۱۳۸۹
گفتنِ یه حرف زودتر از وقتش می تونه خیلی راحت همه چیزو خراب کنه.
۱۸م خرداد ۱۳۸۹
دست آخر شنیدن و خواندن در مورد مهاجرت و زیستن در کشوری دیگر وسوسه ام کرد در موردش بنویسم. قبل از هر چیز هم از طولانی شدن این نوشتار عذر می خواهم. البته می دانم که نوشته ها وقتی زیاد بلند می شوند خواننده هایشان را از دست می دهند. مگر آنکه مخاطب خاص داشته باشند که او بیاید و بنشیند و بخواند.
بیایید از اینجا شروع کنیم که وقتی می خواهید کار بزرگی مثل مهاجرت انجام دهید حتماً باید این کار در پاسخ به یکی از نیازهایتان باشد. شاید بشود بی دلیل یک لیوان چای نوشید یا مثلاً با دکمه های تلویزیون بازی کرد ولی کارهای بزرگ نیازمند دلایل بزرگ هم هستند. حال بیایید تا دسته بندی نیازها را هم از آبراهام مازلو قرض بگیریم (مازلو نیازها را به پنج دسته تقسیم می کند).
اولین سطح از نیازهای مازلو همان نیازهای فیزیولوژیک است. مثل خوراک، خواب و چیزهایی از این دست که حتماً برای زنده ماندن به آنها نیاز دارید. خوب اگر در کشوری که هستید این سطح از نیازهایتان تامین نمی شود، عاقلانه ترین کار این است که به جای دیگری بروید که بتوانید آنها را تامین کنید. بدون خوراک که نمی شود زنده ماند. شاید بتوان با حقوق کم کنار آمد، ولی با گرسنگی محال است.
دومین سطح از سلسله نیازهای مازلو نیاز به امنیت است. امنیت از ابعاد مختلف قابل بررسی است. مثلاً اگر امروز غذا برای خوردن دارید، امنیت یعنی اینکه به فکر فردا هم باشید و برای فردا هم چیزی دست و پا کنید. یا اگر امروز مشغول به کار هستید، خیالتان راحت باشد که در دوران ناتوانی یا پیری هم کسی به دادتان می رسد. این سطح از نیاز، کمی از سطح قبلی پیچیده تر است و نمی شود مطمئن بود که با رفتن به یک جای دیگر قطعاً می شود از امنیت بیشتری برخوردار بود. عدم اطمینان در مورد آینده مهمترین عامل پیچیده کننده این سطح است.
سطح بعدیِ سلسله مراتب مازلو، نیازهای اجتماعی است. در این سطح نیازهایی همچون پذیرش اجتماعی، ازدواج و تعلق قرار دارد. با توجه به نیازهای این سطح، شما به جای دیگری می روید برای اینکه نیازمند پذیرش اجتماعی بیشتری هستید. فرضتان بر این است که در آن جایِ دیگر ارزشهای شما را بیشتر درک می کنند و بیشتر در گروه های اجتماعی می پذیرننتان. این سطح شاید بیشتر برای قشر تحصیل کرده محرکی قوی محسوب شود.
چهارمین سطحِ نیازهای مازلو تحت عنوان نیازهای احترام مطرح می شود. مواردی از جمله نیاز به احترام متقابل، موفقیت و عزت نفس در این سطح مطرح می شود. خوب عده ای هم برای موفقیت حس می کنند باید به کشور دیگری بروند اما موفقیت تعاریف متفاوتی دارد و هر کس از دید خود به آن نگاه می کند. برای یک نفر موفقیت یعنی بی نیازی مالی و برای دیگری مثلاً عاقبت به خیری یا چیزی شبیه به آن.
بالاترین سطح نیازها در دسته بندی مازلو، نیازهای خودشکوفایی ست. عده ای همه چهار سطح قبلی نیازهایشان را در همان مملکت خودشان تامین می کنند ولی معتقدند باید برای شکوفایی هر چه بیشتر استعدادهاشان به جایی دیگر بروند.
حال به نظر من اگر فردی قصد دارد کاری به بزرگی مهاجرت انجام بدهد، بهتر آن است که نخست وضعیت خود را روشن کند. اگر کسی که از موقعیت اجتماعیش رنج می برد، اشتباهاً به جایی برود که در عوض برآورده شدن سطح سوم نیازهایش بیشتر سطح اول نیازهایش برآورده می شود، احتمالاً هزینه های زیادی باید برای این اشتباهش بپردازد. اگر دو حالتِ زندگی کاملاً ایده آل و زندگی کاملاً زجرآور را در دو سر یک طیف متصور شویم، آنگاه قرار گرفتن در هر یک از این دو انتها حالتی کاملاً نادر خواهد بود و در سایر موارد هم طبیعی ترین نکته این است که بازای هر چیزی که به دست میاوریم چیزهای دیگری را از دست خواهیم داد.
۷م خرداد ۱۳۸۹
آن وقتهایی که آدمها مست غرور می شوند. همان زمانهایی که خدا را هم بندگی نمی کنند. آن روزهایی که خود را برتر از آن می دانند که با هر انسان ساده و پاک دلی هم صحبت و همسفره شوند …
تنهایشان بگذارید
تنهایی هر غروری را به زیر می آورد. تنهایی می تواند پیری پخته و جهان دیده را به کودکی خام و نادان محتاج کند. تنهایی لیلیِ یکه تاز شهر را در پی مجنون آواره کوه و بیابان خواهد کرد. تنهایی ریشۀ قدرت های کاذب را با هنرنمایی تمام می خشکاند …
تنهایشان بگذارید
همانهایی را که بی بهانه رهایتان می کنند و افکار فلج خود را توجیه گر هر رهایی می دانند …
تنهایشان بگذارید
هیچ چیز ترسناک تر و دلهره آورتر از تنهایی و لایق تنهایی شدن نیست.
۳۰م اردیبهشت ۱۳۸۹
همه چیز از خاطرات مشترک شروع می شود. یک روز یا شب مثلاً در قطاری مجبور می شوی چند ساعتی کنار یکی دیگر مثل خودت بنشینی و از همان جا اولین خاطره مشترکتان ساخته می شود. روز دیگری ممکن است همان فرد را هماهنگ شده یا تصادفی در پارکی، کوهی یا کافه ای ملاقات کنی و بنشینی یک دل سیر از دلت برایش سفره بسازی و حرف هایش را بشنوی. همین ها رفته رفته می شود خاطرات مشترکتان، می شود دارایی های درونیتان، می شود وابستگیتان و حرف دلتان.
قبلترها اگر کسی از چیزی به نام وابستگی برایم حرف می زد، تهِ دلم حسابی می خندیدم. این روزها اما آنقدر بزرگ شده ام که حداقل اگر کسی از وابستگیش به دیگری برایم درد دل کرد، توی دلم نخندم، جدی بگیرمش و برای احساساتش احترام قائل باشم. این روزها کم و بیش می فهمم معنای وابسته شدن را. باور کنید می فهمم که چقدر مسئولیت دارد که کسی را وابسته خودت کنی. وابسته بودن را فهمیده ام، وابسته ام شدن را هم؛ و برای همین است که می ترسم از وابسته بودن، وابسته ام شدن، حتی از فکر وابستگی!
گویی اما چاره ای نیست جز وابسته بودن و وابسته شدن. انگار اگر وابسته نباشی همچون ذرۀ حقیری خواهی بود که باد به هر سویی می بردت و وابستگی می تواند برایت آرامگاهی باشد و مأمنی بسازد؛ به عمق وابستگیت.