دنیای این روزای من …
+ چهارم بهمن ماه سال یکهزار و سیصد و نود … در مسیر روستای فیلبند
++ تشکر ویژه دارم از شهرام عزیز، بابت این عکس فوق العاده زیبا
+ چهارم بهمن ماه سال یکهزار و سیصد و نود … در مسیر روستای فیلبند
++ تشکر ویژه دارم از شهرام عزیز، بابت این عکس فوق العاده زیبا
خستگی هایم را نگه میدارم برای یک روز دیگر. شاید همین فردا کاری برایش بکنم. تا دیر نشده باید در چاهی عمیق رهایشان کنم.
اصلاً من که از جنس خستگی نبودم!
آخر تا به کی سر این کوچه بنشینم و دل بدوزم به رهگذرانِ یخ زده؟
آن صفحه کذایی را باید پاک کنم از هر چه زیباییِ تهیست.
دست و دل شسته،
لابد می نشینم در میانه صفحه دلم و باز میکنم همه گرههای آسمانم را.
چه باک که درخت خشکیده ره نبَرد به اندیشه برگ یا که جوی کویری صدای سیل را بیمقدار شمارد؟
من گرهها را باز میکنم؛ بیراهها را پای میکوبم و دیوارها را میشکنم. شاید برف امسال نفسی تازه بخشد به دستهایم. برف پارسال را هم فکر میکنم که اصلاً نباریده.
دیدی چه آسان از کنار آن همه هوایِ شیدایِ پائیزی گذشتیم؟ دیدی پائیزِ به آن زیبایی را چه آسان حرام کردیم؟ آن همه باران را بگو که بیخیال از رویش رد شدیم و زیرِ آن چتر مسخره پناه گرفتیم. نه، نباید این همه آسوده خاطراتمان را به خواب میسپردیم. تو را نمیدانم، ولی من هر آوازخوانِ بیسروپایی را به جای دلنوشتههای تو نمیگذارم.
دیدی رمق تابستان چه آسان کشیده شد و چه آسان بر این آتش بیپرده چیره شدیم. چه سود؟ ما که دلمان همان دلِ گرمازدۀ تابستانیست؟ پائیز به چه کارمان میآید؟
راستی اصلاً بگو ببینم پائیز چه رنگی بود؟ زرد، قرمز، نارنجی، قهوهای … شاید هم سرخ یا سیاه!
دیگر این ناماندگار دلِ بی پروا را به هیچ دلکش سر به هوایی نمیسپارم … تا هر آن سودایی نو در سر بیاندیشدش و عالم را یکسره غوغا کند … دیگر حتی به هوای چشمه نوشین، دل هم به بیراهه نمیسپارم.
پیش نمایش
اشترانکوه، رشتهکوهی است که در جنوب شهر ازنا و شرق استان لرستان واقع شده. الیگودرز در شرق و دورود در غرب این رشته کوه قرار دارند. اشترانکوه یا به قول محلیها “شترکوه” از مرتفعترین رشته کوههای زاگرس به حساب میآید. قله سنبران بلندترین قله این رشتهکوه و همچنین بلندترین نقطه استان لرستان میباشد. قلههای هشتگانه بالای چهارهزار متر این رشته کوه که شبیه به کوهان شتر میباشند، علت نامگذاری این رشته کوه میباشد. قلههای مهم این رشتهکوه عبارتند از: چال میشان، گلگل، گلگهر، سنبران، کوله لایو، میرزایی، فیالسون، لگه، سراب شاه تخت، سوزنی مهرجمال، پیاره دره تخت، پیاره کمندون، ازنادر و کولهجنو. در ارتفاعات اشترانکوه درههایی یخچالی وجود دارد که در اصطلاح محلی به آنها چال میگویند. از جمله این چالها میتوان از چال میشان، چال کبود، چال بران، چال فیالسون، چال شاهتخت، چال پیارو و چال همایون نام برد. دره گهررود، دریاچه فوقالعاده زیبایی را در خود جا داده که به دریاچه گهر شهره است. این رشته کوه در حدود سال ۱۳۴۰ از لحاظ گونههای جانوری و گیاهی جزء مناطق حفاظت شده قرار گرفت و در سال ۱۳۴۸ جزء محیط زیست جهانی شناخته شد. از گونههای جانوری آن میتوان به خرس قهوهای، روباه، کفتار، گراز، گرگ خاکستری، بز کوهی، قوچ و از پرندگان میتوان به عقاب، کبک، جغد، اردک و شاهین اشاره نمود که همگی تحت حفاظت محیط زیست میباشند. در اشترانکوه پسته کوهی به فراوانی یافت میشود و پوشش گیاهی متنوع آن اعم از گون، ریواس و استپها در شیب ملایم بعضی نقاط و گلهای طبیعی و خودرو محل مناسبی برای جانوران ساکن در اشترانکوهاست که در آن زاد و ولد کرده و از آنان تغذیه میکنند. منطقه حفاظتشده اشترانکوه در ازنا یکی از مناطق حفاظتشده ایران است که علاوه بر دریاچه گهر، تونل برفی کمندان، پریزکوه، چشمه وقت ساعت و دره اسپر را نیز شامل میشود. این منطقه ۹۸ هزار هکتار وسعت دارد و یکی از مهمترین منابع طبیعی ایران به شمار میآید.
پرده اول
ساعت هشت شب روز چهارشنبه مورخ ۱۳۹۰/۶/۳۰، ترمینال جنوب، روبروی تعاونی شماره ۲، همه بچهها کمکم تا ساعت ۸:۳۰ رسیدند سرِ قرار. کولهها رو چیده بودیم وسط سالن و بچهها با هم خوش و بش میکردند. ساعت ۹ بود که رفتیم پائین کنار اتوبوس و ساعت ۹:۲۵ دقیقه اتوبوس حرکت کرد. در ابتدای راه ۲۱ نفر بودیم. مهزیار و مهدی عزیز مثل همیشه سرپرستی گروه را بر عهده داشتند. پلیس راه قم، دو نفر دیگر هم که از قبل هماهنگ کرده بودند به ما پیوستند. ساعت ۲:۰۵ دقیقه (از اینجا به بعد، ساعتها را یک ساعت عقب کشیدیم) رسیدیم به ابتدای روستای دربند از توابع شهر ازنا. نزدیکای راهآهن پیاده شدیم. حدود ۴۵ دقیقه بعد یک مینیبوس و یک وانت پیکان که توسط آقای مهدی بیات (راهنمای گروه) هماهنگ شده بود به همراه حسین آقای احمدوند و حامد خان بختیاری به ما پیوستند. همراهی با این سه عزیز، لذت این برنامه را دوچندان کرد. گوشی جدید هومن ارتفاع را ۱۷۹۵ نشان میداد. یک ربع بعد تیون بودیم و ساعت ۳:۲۰ دقیقه رسیدم به بیدستانه در ارتفاع ۱۹۳۵ متری که ابتدای مسیر بود. ساعت ۳:۴۵ دقیقه بعد از کمی جابجا کردن وسائل کولهها حرکت را در دل شب آغاز کردیم. جهت حرکتمان به سمت جنوب بود و مسیر تقریباً کفی. نیم ساعت بعد به اولین چشمه رسیدیم و کمی آب برداشتیم. ساعت ۵:۲۵ دقیقه برای اولین بار توقف کردیم. هوا گرگ و میش شده و مسیر کمکم شیب ملایمی به خود گرفته بود. ساعت هفت صبح در ارتفاع ۲۶۷۵ متری قبل از سهتنگ برای خوردن صبحانه توقف کردیم. ساعت ۸:۱۰ دقیقه بعد از خوردن صبحانه حرکت کردیم و ساعت ۸:۳۰ دقیقه رسیدیم به چشمهای که به گفته حسین به چشمه “بره شرون” معروفه و در فصل بهار، برهها را در آب آن میشویند. البته در این فصل آب چشمه خیلی کم بود و از آنجائیکه تا رسیدن به دریاچه هیچ آبی در مسیر نبود، مجبور بودیم همه بطریها پر کنیم، حدود ۴۵ دقیقه زمان گذاشتیم تا برای ۳۶ ساعت آینده آب با خودمان ببریم. این چشمه در دل سهتنگ قرار داشت و از ظواهر کاملاً مشخص بود که در فصل بهار آب زیادی از آن جاریست. ساعت ۱۱ در کنار چشمه مظفر بودیم (البته این چشمه در این فصل خشک است). لازم است بگویم که جانپناه اول را دور زدیم. از اینجا به بعد بر روی یال شمالی با شیب نسبتاً زیاد در مسیر پاکوبها، تا سنگ مثقال حرکت کردیم. ساعت ۱۲:۰۵ دقیقه به سنگ مثقال در ارتفاع ۳۳۲۵ رسیدیم. حال سعید اصلاً خوب نبود و مهزیار از اینجا به بعد را در عقب گروه و همراه با سعید حرکت کرد (البته سعید دو روز بعد را کاملاً خوب بود و مسیر را با موفقیت با پایان رساند). بعد از سنگ مثقال، شیب مسیر بیشتر شد، ولی همچنان پاکوبها به قوت خود باقی بود. ساعت ۲:۳۰ دقیقه به چال کبود در ارتفاع ۳۶۶۵ متری رسیدیم. چادرها را برافراشتیم و بعد از خوردن نهار، به استراحت پرداختیم. خیلی از بچهها داخل چادرها خوابیدند. هوا کم کمک سرد شد. حوالی ساعت هشت و نه شب بود که سرپرستهای گروه، همه بچهها را جمع کردند داخل جانپناه. موضوع جلسه معارفه و شناختن بیشتر همنوردها بود. هر کس از خودش و سوابقش میگفت. از کوههایی که رفته و از هرچه دل تنگش میخواست. از هر دری سخن به میان آمد و دوستانمان را بیشتر و بیشتر شناختیم. مهزیار و مهدی هم به عنوان صاحب مجلس حسابی از سابقه گروه و آنچه گذشت صحبت کردند. مهدی توضیحاتی را در مورد هماهنگیهای قبل از هر برنامه و برنامهریزیهایی که برای هر برنامه صورت میگیرد ارائه نمود. در میانه مجلس بودیم که گروهی هفت هشت نفره از راه رسیدند (بی چادر!). هوا سرد بود و مجلس ما را به هم زدند. چند نفری از بچههای ما داخل جانپناه خوابیده بودند که به خاطر بیچادری گروه تازه رسیده، به درون چادرهای دیگر خزیدند و مجلس را خالی کردند.
پرده دوم
صبح روز جمعه یکم مهرماه، ساعت ۷ بعد از خوردن صبحانه حرکت را آغاز کردیم و از سمت غرب بر روی مسیر پاکوب منتهی به قله گلگل حرکت کردیم. ساعت ۷:۴۰ دقیقه مسیر پاکوب تمام شد و بعد از این، حرکت بر روی یال شمالی سنگی آغاز شد. در این مسیر باد شدیدی بود و در برخی قسمتها لازم میشد از دستها هم کمک گرفت. ساعت ۹:۴۰ دقیقه به قله گلگل در ارتفاع ۴۰۵۸ متری رسیدیم. دریاچه گهر را برای اولین بار در اینجا دیدیم. منظره فوقالعادهای بود. ساعت ۱۰:۱۰ دقیقه از قله گلگل به سمت قیف حرکت کردیم. مسیر بر روی خط الراس بود. تا رسیدن به دهانه قیف از دو قله دیگر که در مسیر بود عبور کردیم. ساعت ۱۰:۵۰ دقیقه بر روی اولین قله بودیم و ساعت ۱۱:۲۵ دقیقه بر روی قله گلریز بودیم. مسیر حرکت در این قسمت خیلی سخت بود و به جز بعضی قسمتها که پاکوب داشت، بقیه مسیر بر روی سنگ بود و در برخی قسمتها لازم بود که دست به سنگ بشویم. ساعت ۱۲:۱۵ دقیقه به دهانه قیف رسیدیم. قبل از قیف، در قسمتی از مسیر سیمی به طول حدود ۱۰ متر را به منظور حمایت به سنگها وصل کرده بودند که کمک زیادی به طی کردن مسیر کرد. در این قسمت از مسیر با توجه به تشخیص سرپرستان و علاقه افراد به صعود به قله سنبران، گروه به دو قسمت تقسیم شد. یک گروه شامل مهزیار، مهدی، مهدی بیات، منیره، مرتضی، رضا، فربود تبریزی، فربود توسلی ، شهرام و مسعود به سمت قله سنبران حرکت کردند. گروه دوم با توجه به باد شدیدی که در دهانه قیف میوزید، در گوشهای پناه گرفتند. خط الراس بین دهانه قیف تا قله سنبران فوقالعاده فنیست. طبق شنیدهها این خط الراس دومین خط الراس فنی و سخت کشور میباشد. گروه ده نفره صعود کننده ساعت ۱:۴۰ دقیقه بر روی قله گلگهر بودند و ساعت ۱:۵۵ دقیقه بر روی قله سنبران. ساعت ۳:۱۵ دقیقه گروه صعود کننده مجدداً به دهانه قیف برگشتند و حرکت از دهانه قیف به سمت دریاچه آغاز شد.
پرده سوم
در ابتدا، مسیر شیب خیلی زیادی داشت و حرکت کمی سخت بود. بعد از کمی حرکت به سمت پائین، به قسمتی از مسیر رسیدم که حرکت فوقالعاده سخت شد و برای عبور از آن باید از سیمی که به سنگها وصل شده بود کمک میگرفتیم. این قسمت از مسیر زمان زیادی برد. بعد از عبور از این قسمت، شناسکیهای معروف مسیر فرود شروع شد و کم و بیش تا ساعت ۹:۳۰ دقیقه که در کنار آبشار برای شام توقف کردیم، ادامه داشت. در کنار آبشار برای اولین بار بعد از دو روز به آب رسیدیم. تقریباً دو ساعت در کنار آبشار برای استراحت و شام توقف کردیم. تعدادی از بچهها خیلی خسته شده بودند و گروه نیاز شدیدی به استراحت داشت ولی اینجا مکان مناسبی برای توقف نبود و نمیشد چادرها را برافراشت. به همین دلیل گروه تا ساعت ۱:۳۰ دقیقه بامداد به حرکت خود ادامه داد و در حالی که تقریباً مسیر ناهموار تمام شده بود و حدود ۲ ساعت تا دریاچه راه بود، توقف کرد. در طی مسیر بعد از آبشار، بارها از رودخانه عبور کردیم. چادرها را در زمینی صاف، در کنار رودخانهای که از آبشار سرازیر بود برافراشتیم. دور تا دور چادرها را دو ردیف سنگچین کردیم. به دلیل وجود حیوانات وحشی در منطقه، کولهها را هم با خودمان به درون چادرها بردیم تا حیوانات به قصد غذاهای داخل کولهها به طرف ما نیایند.
پرده آخر
فردا صبح (شنبه، مورخ دوم مهرماه سال ۱۳۹۰) ساعت ۶ از خواب بیدار شدیم و ساعت ۷:۴۵ دقیقه به سمت دریاچه به راه افتادیم. این قسمت از مسیر فوقالعاده زیبا بود و قبل از آخرین تپهای که به دریاچه مانده بود جنگلی نسبتاً کوچک وجود داشت که این طرف و آن طرف درختان زالزاک داشت. ساعت ۹:۱۵ دقیقه به دریاچه رسیدیم. بعد از یک روز کامل که تقریباً غذای زیادی نخورده بودیم، حسابی غذا خوردیم و از مناظر دریاچه استفاده کردیم. مسعود با استفاده لنسری که با خود آورده بود، در چشم به هم زدنی یک ماهی قزلآلای رنگینکمان از دریاچه صید کرد و ما هم در چشم به هم زدنی میل نمودیم! ارتفاع دریاچه حدود ۲۳۰۰ متر بود. هومن و فربودها و شهرام و حسین تنی به آب زدند و ما هم سعی خودمان را کردیم که تا زانو خیس شویم! آب دریاچه بینهایت زلال بود و در قسمتهای کم عمق کاملاً کف دریاچه مشخص بود. بیشترین عمق دریاچه ۲۸ متر میباشد. ساعت ۱:۵۰ دقیقه، بعد از اینکه بعضی از دوستان کولههای خود را بار خرهایی کرده بودند که به همین منظور در منطقه حضور داشتند، به سمت منطقه سرچشمه حرکت کردیم. ساعت ۲:۱۰ دقیقه در گردنه خداقوت بودیم و چهل دقیقه بعد در کنار چشمه آب سفید، که خنکترین آب منطقه را داراست. ساعت ۳:۲۰ دقیقه به چشمه و جنگل پنبهکار رسیدیم. در میانه راه از کنار دره نیگاه عبور کردیم و ساعت ۴:۱۰ دقیقه در گردنه پنبهکار بودیم. از اینجا کل مسیر دریاچه پیدا بود. ساعت ۵:۵۵ دقیقه به ایستگاه مخابرات رسیدیم. در این قسمت مسیر به دو بخش، دره گهر و دره گردو تقسیم میشود. که ما از دره گهر آمده بودیم. ساعت ۶:۲۰ دقیقه به منطقه سرچشمه رسیدیم که مینیبوس منتظر ما بود. دوستانی که جلوتر از ما به همراه کولهها آمده بودند، کولهها را بارِ وانت کرده بودند. ساعت ۷:۲۵ دقیقه در راهآهن درود بودیم و ساعت ۵ صبح در ایستگاه راهآهن تهران.
بازیگران: مهزیار، مهدی، مهدی بیات، هومن، مصطفی، شهرام، مسعود، منیره، سمیرا، فربودها، پویا، حسین احمدوند، حامد بختیاری، مرتضی، خواهران اسدی، هادی، رضا، سعید، امین، اسلان، آرش، ایمان و پیمان.
+ عکس های برنامه را می توانید در اینجا مشاهده کنید.
این برنامه، فنی ترین برنامه گروه تا این تاریخ بود. هشت نفر از اعضای گروه برای این برنامه در محل قرار حاضر شده بودند. سرپرستی گروه با مهزیار بود. ساعت ۶:۴۰ دقیقه بعد از ظهر از فلکه اول تهرانپارس حرکت کردیم. حدود دو ساعتی طول کشید تا رسیدیم به امامزاده هاشم. البته توقفی در اینجا نداشتیم و یکسره تا لاسم رفتیم. ساعت ۹:۳۰ دقیقه شب لاسم بودیم. لاسم، روستایی است از توابع بخش مرکزی شهرستان آمل در استان مازندران است. این روستا در دهستان بالا لاریجان قرار داشته و براساس آخرین سرشماری مرکز آمار ایران که در سال ۱۳۸۵ صورت گرفته، جمعیت آن ۴۴ نفر (۲۰ خانوار) بودهاست. آنطور که ما پرسوجو کردیم، ظاهراً در زمستان تنها دو سه خانوارِ دامدار در این روستا زندگی میکنند و اهالی این روستا عموماً در آمل زندگی میکنند. دوستانِ گروه کوهنوردی دوبرار لاسم محلی را برای اقامت ما تدارک دیده بودند. خانهای به سبک خانههای روستایی شمال که سه اتاق جمع و جور در طبقه بالا داشت و یک اتاق هم در طبقه پائین. چند نفری از دوستان گروه کوهنوردی دوبرار لاسم در طبقه پائین خوابیدند و ما هم بعد از صرف شام، ساعت ۱۱:۳۰ در دوتا از اتاقهای طبقه بالا خوابیدیم. حدود ساعت ۴ صبح بیدار شدیم و ساعت ۵:۳۰ از جلوی درب منزل با مینیبوس به سمت سنگ سیاه راه افتادیم. مجموعاً ۲۵ نفر بودیم. پنج نفر از دوستان زودتر راه افتاده بودند که در میانه راه به ما پیوستند و همه با هم یک ربع بعد رسیدیم به سنگ سیاه. قرار شد مینیبوس همانجا منتظر ما بماند و ما مجدداً به همین محل برگردیم. بعد از عبور از سنگ سیاه که محل عبور عشایر است، وارد دره انگمار شدیم و از آنجا بر روی یال سفیدآب در سمت راست دره قرار گرفتیم. مسیر یال از تپههای متعددی تشکیل شده بود که با عبور از هرکدام، تپه بعدی خودنمایی مینمود. یکی از همنوردان در این قسمت از ادامه مسیر منصرف شد و قرار شد در مسیر بازگشت به راننده مینیبوس اطلاع دهد که در خودِ روستا منتظر ما باشد. ساعت ۱۰:۳۰ دقیقه بر فراز قله ممج بودیم. از روی این قله، لاسم در سمت چپ و روستای وزان و زربان در سمت راست به طور کامل قابل روئت بودند. جبهه جنوبی و شمالشرقی دماوند هم به خوبی مشخص بود. قله ممج ۳۹۶۰ متر ارتفاع دارد؛ و تقریباً در سمت شمالشرق قله دوبرار شرقی قرار دارد. از نکات جالب مسیر در این قسمت میتوان به فسیلهایی اشاره کرد که هر چند قدمی در میان سنگهای روی زمین پیدا میشد. از نکات قابل توجهی که دوستانِ گروه دوبرار لاسم به آن اشاره میکردند این بود که بسیاری از گروههایی که به این منطقه صعود میکنند، تصورشان بر این است که قله دوبرار همین قله ممج میباشد. قله سوزچال هم در سمت شرق قله ممج قرار دارد و فاصله چندانی با این قله ندارد. علت نامگذاری قله سوزچال هم بادهای سردی است که فصل سرما بر فراز آن میوزد.
برای رسیدن به قله دوبرار شرقی باید از روی خط الراس دوبرار (قره داغ) عبور میکردیم. طول این خط الراس ۶۴ کیلومتر میباشد و به موازات ناحیه جنوبی رشته کوه البرز شرقی از نمرود در منطقه فیروز کوه تا گردنه امامزاده هاشم در جاده هراز کشیده شده است . این خط الراس پر فراز و یکنواخت دارای ۲۳ قله مرتفع می باشد که ۱۲ قله آن بیش از ۴۰۰۰ متر ارتفاع دارند. برای صعود به قله باید بر روی خط الراس کمی به سمت جنوب و بعد به سمت غرب حرکت میکردیم. ابتدا کمی از قله پائین آمدیم و ساعت ۱۱:۲۵ دقیقه در گردنه میانِ دو کوه بودیم. از جهت شمال بر روی خط الراس بالا رفتیم. مسیر در ابتدای راه پاکوب داشت، ولی کمکم پاکوبها محو شد و در برخی نقاط مجبور بودیم دقیقاً بر روی سنگهای بالایی خط الراس حرکت کنیم. وقتی بر روی خط الراس قرار گرفتیم مسیر سختتر و سختتر شد. عبور از این بخش در فصل سرما کاملاً فنیست و بدون شک نیازمند تجهیزات مناسب میباشد. وقتی بر روی قله ممج بودیم، خط الراس کاملاً شبیه به یک دیوار مستقیم بود. بر روی خط الراس که مسیر آن تقریباً از شرق به طرف غرب میباشد، دو دریاچه تار و هویر در سمت جنوب خط الراس و شمال قله زرینه کوه قابل روئت بود. این دو دریاچه در ۳۰ کیلومترى شرق شهرستان دماوند، از جمله دریاچههاى آب شیرین کوهستانى هستند که در ارتفاع بیش از ۲۹۰۰ متر از سطح دریا قرار دارند. این دو دریاچه در فاصله حدود ۵۰۰ مترى از یکدیگر قرار دارند. بیشترین درازاى دریاچه تار ۳/۱ کیلومتر و میانگین پهناى آن ۴۰۰ متر و درازى دریاچه هویر حدود ۹۰۰ متر و میانگین پهناى آن ۱۵۰ متر است. دو دریاچه بر روى هم نزدیک به ۷/۰ کیلومترمربع وسعت دارند. سرشاخه آبهایى که به این دریاچهها میریزند، چشمهساران کوههاى قرهداغ، سیاهچال و شاهنشین در شمال و آبراهههاى فصلى از جنوب است که قسمتى ازآب آنها وارد دریاچهها میشود و قسمتى دیگر، آب رودهاى تار و هویر را تأمین میکنند. بعد از گذشتن از خط الراس در ساعت ۱۴:۳۰ از جهت شرق بر روی قله دوبرار شرقی قدم نهادیم و ساعت ۱۵:۳۰ دقیقه بعد از خوردن نهار به سمت قله دوبرار غربی حرکت کردیم. از نکات قابل توجه بر روی قله میتوان به نمای زیبا و کامل قله دماوند و همچنین شهر دماوند اشاره کرد. وقتی در جاده فیروزکوه به دماوند حرکت میکنید، در بخشی از راه روستای آیینه ورزان در سمت راست جاده قابل روئت میباشد؛ دوبرار، زرینه کوه و دریاچه ها در واقع در پشت این روستا قرار دارند. بعد از طی کردن مسیر جنوبی خط الراس بین دو قله دوبرار شرقی و غربی، ساعت ۱۶:۲۵ دقیقه بر روی قله دوبرار غربی بودیم. از قله دوبرار غربی، در میان سنگهای مسجد به سمت پائین حرکت کردیم. و سپس به چهلچشمه رسیدیم. بین قله دوبرار غربی و چهلچشمه مسیر پوشیده بود از سنگهای سخت و نسبتاً درشتی که هم باعث رنجش پاها میشد و هم دائماً خطرِ جدا شدن سنگها از زیرِ پاهای دوستانی که بالاتر بودند وجود داشت. خطر پرتاب شدن سنگها کاملاً جدی بود و همین امر به شدت باعث کندی حرکت شد. قبل از رسیدن به چهل چشمه سه شیب تند وجود داشت که بسیاری از همنوردان به سختی از آنها عبور کردند. البته این مسیر به مراتب از مسیر بازگشت از قله دوبرار شرقی بهتر بود، ولی به هر شکل راه طولانی و سنگهای درشت و متحرک، موجبِ خستگی و رنجش زانوی بعضی از دوستان شد. نهایتاً ساعت ۹:۴۰ دقیقه رسیدیم به مینیبوس و ساعت ۰۰:۲۰ دقیقه بامداد روز شنبه در فلکه اول تهرانپارس بودیم.
+ عکس های این برنامه را می توانید در اینجا مشاهده کنید.
ماشین با سرعت از قله دور میشد و حسرت قدم گذاشتن بر فراز بام ایران در چشم تکتک بچهها موج میزد. همه برنامهریزیها با دقتِ تمام انجام شده بود تا صعود موفقی داشته باشیم؛ اما بارندگی اوایل هفته گذشته شرایط را تغییر داد و سبب شد برنامه با وجود همه ابعاد مثبت و تجربی که برای اعضای گروه داشت، بدون گام نهادن بر فراز بام ایران و با صلاحدید سرپرستان و پزشکان گروه در ارتفاع ۵۱۰۰ متری متوقف شده و صعود به زمان دیگری موکول شود. بیشک لذت صعود به قله دماوند را نمیتوان با هیچ حس دیگری مقایسه کرد، ولی حفظ سلامت همه اعضای گروه دغدغهای ست که با هیچ حس و لذتی قابل جایگزینی نیست.
حرکت رأس ساعت ۴:۴۰ صبح روز چهارشنبه برابر با نهم شهریور ماه سال ۱۳۹۰ (عید فطر) از فلکه اول تهرانپارس آغاز شد. بیست و شش نفر از ۲۸ نفری که برای حضور در برنامه ثبتنام کرده بودند توانستند در محل قرار حاضر شوند و دو نفر از دوستان هم به دلیل برخی مشکلات شخصی نتوانستد با ما همراه شوند. به دلیل تعطیلات سه روزه و به تبع آن شلوغی جاده هراز، حرکت با کندی همراه بود. گروه ما در دو مینیبوس تقسیم شده بودند که تقریباً با کمی فاصله از هم در حرکت بودیم. اولین توقفمان ساعت ۷:۱۰ دقیقه در امامزاده هاشم به منظور همراه شدن با دو مینیبوس دیگر (دوستان گروه تیوا) بود. تقریباً ۴۵ دقیقهای منتظر ماندیم تا دو مینیبوس دیگر هم به ما پیوستند. در این فاصله بچههای تیم در داخل خودروها صبحانه خوردند. جاده فوقالعاده شلوغ بود و حدود یک ساعت بعد حوالی وانا دو مینیبوس دیگر برای صرف صبحانه و خرید آب معدنی به مدت نیم ساعت توقف کردند (طبیعتاً ما هم به منظور همراهی توقف کردیم). بیست دقیقه بعد، از جاده هزار به سمت روستای ناندل خارج شدیم. ساعت ۱۰:۲۵ دقیقه از روستای رزان، ۱۰:۴۵ دقیقه از دلادشت و۱۰:۵۰ دقیقه از حاجیآباد عبور کرده و ساعت ۱۰:۵۵ در روستای میانده در ارتفاع ۲۸۵۰ متری بودیم. فاصله بین روستای میانده تا سنگ بزرگ را باید با نیسان میرفتیم. انتقال کولهها به نیسانها و سوار شدن به آنها حدود نیم ساعت زمان برد. ساعت ۱۲ رسیدیم به سنگ بزرگ. چادرها و بخشی از بارِ کولهها که حملشان تا جانپناه ۴۰۰۰ مشکل بود را بار قاطرهایی کردیم که طبق هماهنگی قبلی در کنار سنگ بزرگ منتظر ما بودند. آماده سازی بارِ قاطرها و صرف نهار در مجموع یک ساعت و نیم زمان برد. ساعت یک و نیم بعدازظهر بود که حرکت گروه به سمت جانپناه ۴۰۰۰ کلید خورد. از سنگ بزرگ به مدت یک ساعت شیب مسیر خیلی کم بود. از اینجا به بعد کمی شیب مسیر زیاد شد؛ ولی باز هم تا ساعت چهار و نیم شیب مسیر خیلی زیاد نشد و تنها دو ساعت آخر مسیر، شیب کمی زیاد شد. ساعت ۶:۳۰ دقیقه به جانپناه ۴۰۰۰ رسیدیم و تصمیم سرپرستان گروه بر آن شد که شب را در همانجا بمانیم. تیمها خیلی سریع شروع کردند به پس زدن برفها و تسطیح زمین به منظور برپا کردن چادرها، بعلاوه اینکه دوتا از قاطرها ۱۰۰ متر پائینتر از جانپناه از حرکت باز ایستادند و مجبور شدیم خودمان هم به کمکشان برویم. در مجموع با غروب آفتاب کار نصب چادرها هم به اتمام رسید.
ساعت ۶ صبح روز پنجشنبه اعضای گروه که شب سردی را تجربه کرده بودند بیدار شدند و برنامه ساعت ۸:۳۵ دقیقه شروع شد (طبیعیست که هماهنگی ۶۴ نفر کمی سخت است). سه نفر از گروه ما و چند نفری از گروه تیوا در جانپناه ماندند. هوا کاملاً آرام بود، ولی این آرامش خیلی طول نکشید و تقریباً بعد از ساعت ۱۰ باد شدیدی شروع شد. به دلیل اینکه ما بر روی یالی که به جانپناه ۵۰۰۰ میرسید حرکت نمیکردیم کمتر در مسیر باد قرار داشتیم. گروه به جای قرار گرفتن بر روی یال اصلی از دره سمت راست جانپناه ۵۰۰۰ حرکت کرد که مسیر سختتری بود ولی کمتر در معرض باد بودیم. انتقال گروه از شیب زیاد کنار یال بر روی یال اصلی انرژی و زمان زیادی از گروه گرفت. یک گروه مشهدی جلوتر از ما در حرکت بود. نهایتاً چندصد متر بالاتر از جانپناه ۵۰۰۰، گروه بر روی یال اصلی قرار گرفت. باد فوقالعاده شدید بود و برفهای پودر شده هفته گذشته، ماده اولیه کولاکی شده بود که قدمهای استوار گروه را متزلزل کرد. سرمای شدید و باد باعث شد دست و پای تعدادی از بچهها کاملاً بیحس شود. خطرات احتمالی سرمازدگی و زمان از دست رفته در نزاع با باد و برف، سرپرستان گروه را بر آن داشت تا عاقلانهترین تصمیم را گرفته و در حالیکه تعدادی از افراد گروه هنوز توان بالا رفتن در باد را داشتند، تیم را بازگردانند و برنامهای بیخطر را رقم بزنند. در عین خستگی و سختی مسیر، هیچ یک از اعضا راضی به بازگشت نبودند؛ اما قوانین طبیعت را باید رعایت کرد و هرگز بنای جنگ را با آن نگذاشت. ساعت ۵ بعداز ظهر بود که رسیدیم به جانپناه ۵۰۰۰ و کمی استراحت کردیم و نهار خوردیم. ساعت ۵:۴۵ دقیقه از جانپناه ۵۰۰۰ حرکت کردیم و ساعت هشت، همزمان با غروب آفتاب به کمپ ۴۰۰۰ رسیدیم. دوستانی که مانده بودند با دیدن بادهای شدید بعدازظهر، حسابی دلنگران شده بودند. چادرها هم کمی در معرض خطر قرار گرفته بودند و دوستانی که با ما نیامده بودند کمی چادرها را مستحکمتر کرده بودند. آسمان شب در ارتفاع ۴۰۰۰ متری رنگ و بوی دیگری دارد. تا کنون این حجم از ستاره را با این تراکم ندیده بودم. حتی زمانیکه شب هنگام در بیابانهای تاریک و خارج از شهر بودهام. خستگی طول روز باعث شد که با وجود ارتفاع، خواب بهتری را نسبت به شب قبل تجربه کنیم. بچههای چادر ما ساعت ۶ بیدار شدند. دوستان دیگر هم کم کمک تا ساعت هفت بیدار شدند. با توجه به اینکه عجلهای برای فرود نداشتیم، خوردن صبحانه و جمع کردن چادرها خیلی با حوصله انجام شد. از کارهای همیشگی بیشتر گروههای کوهنوردی دوستدار محیط زیست، جمعآوری زبالههای کوهستان است که این امر در گروه ما هم کاملاً رعایت میشود. چادرها و دو گونی زباله را با قاطرها روانه سنگ بزرگ کردیم و خودمان و کولههامان هم تا ساعت ۴ بعد از ظهر به سنگ بزرگ رسیدیم. مجدداً مسیر سنگ بزرگ تا میانده را با نیسان طی کردیم و و ساعت ۵:۱۰ دقیقه کنار مینیبوسها بودیم. جاده هراز یکطرفه بود و خلوتتر از آنی بود که فکرش را میکردیم. حوالی ساعت ۱۱ شب روز جمعه رسیدیم به فلکه اول تهرانپارس. ناگفته نماند که در میانه راه یکی از مینیبوسها خراب شد و دستانِ توانای راننده مینیبوس ما در چشم به هم زدنی مشکل را حل کرد.
+ یه وقتی یه نفر ازم درباره آرزوهام پرسید؛ صعود به دماوند یکی از اون آرزوها بود. هنوز که بهش نرسیدم؛ ولی دارم بهش نزدیک میشم.
+ لینک مطلب در وبلاگ گروه به همراه عکسهای برنامه.
- یه مریض اورژانسی بود که آقای دکتر زحمت کشیدن ما رو رسوندن.
- آها … بچهها هم همه سلام میرسونن. ما دیگه داشتیم میرفتیم سراغ سفره هفت سین خودمون.
- هفت سین؟
- سحابیها. میخوایم به سحابی جبار نگاه کنیم. میگن اگه وقت سال تحویل به سحابی جبار نگاه کنی و آرزو کنی، آرزوت برآورده میشه. البته اینو دخترا میگن.
- حالا کجاست؟
- چی؟
- همین سحابیایی که میگین.
- اگه به سمت غرب نگاه کنید، سه تا ستاره پرنور میبینید که تو یه خطن. اون کمربند جباره. اگه بیشتر دقت کنید سه تاه ستاره کم نور دیگه هم هستن که پائینتر از اونن. اون ستاره وسطیه خود سحابی جباره. پیداش کردین؟
- بله.
- البته این فقط صورت فلکیشهها. بیشتر سحابیها رو فقط با تلسکوپ میشه دید. جبار یه زایشگاهه. ولی سحابی اسکیمو هم خیلی دیدن داره. قشنگترین قبرستونیه که تو عمرم دیدم.
- قبرستون!؟
- آره، سحابی هم محل تولد هم محل مرگ ستارههاست. همشون برمیگردن به همونجایی که ازش متولد شدن.
- من نمیدونستم که ستارهها هم میمیرن.
- همشون میمیرن. خیلی از ستارههایی که ما الان میبینیم شاید میلیونها سال پیش مردن. ولی ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم هنوز داریم اونا رو میبینیم.
- یعنی اینقدر دورن؟
- خیلی دور، خیلی نزدیک. وقتی با دنیای خودمون مقایسه کنیم خیلی دورن، اما اگه با کهکشانهای دیگه مقایسه کنیم تازه میفهمیم چقدر به ما نزدیکن و ما خبر نداریم.
+ حتماً “فیلم خیلی دور، خیلی نزدیک” رو به خاطر دارید. بخشی از موسیقی فیلم به همراه دیالوگ بالا رو می تونید از اینجا دانلود کنید. در مجموع همه بخش های آلبوم موسیقی این فیلم رو بهتون توصیه می کنم.
بزرگی بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افقهای باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.
***
صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند.
***
به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد.
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر میشد.
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد.
برای ما، یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم
و مثل لهجه یک سطل آب تازه شدیم.
***
و بارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه بشارت رفت.
***
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.
سهراب سپهری (دوست)
+ تقدیم به دوست